از زبان دل ...

حیف است که ارباب وفارا نشناسی             

اززبان دل ...

روزنامه خبر جنوب - 17 دی ماه 1394

شرائط زندگی انسان امروز هر لحظه با مسائل شگفت انگیز و پرمخاطره ی خاصی  روبرو است. به همین خاطر و به دلیل مشغله زیاد، مردم دنیا حال و هوای دیگری پیدا کرده اند. هرکس می کوشد تا مشکلات خودش را به نحوی ازپیش رو بردارد لذا در چنین موقعیتی، به همه چیز فکر می کند، جز مسئولیت های عاطفی شخصی و دیگران! جسم و روحش هر کدام چیزی را طلب می کند و خستگی ها نیز شکننده ترازگذشته آدمی را آزار می دهد. تنوع خواسته های معیشتی، افکارشخص را به حدی غیر متعارف مشغول نموده که دیگر قادر به انتخاب درست عملکردهای  بیش از توانش نبوده و اعتماد به تصمیم گیری قطعی، کمرنگ می شود.

اغلب جوانان در محیط زندگی، از کودکی سردرگم شده، مشغولیات متعددی پیش رویشان قرار می گیرد. در کنار فعالیت های مدرسه، کلاس های تقویتی، ورزش، آموختن زبان های خارجی، کلاس های نقاشی، موسیقی، بازی های رایانه ای و شبکه های اجتماعی همه و همه آن ها را در خود احاطه نموده، باری به هر جهت، مسئولیت های اصلی خود را به انجام می رسانند. بزرگ و بزرگتر می شوند و نا خواسته با چشم و هم چشمی نزدیکان دوران تحصیلی را از ابتدا دنبال کرده و با هزاران آرزو به امید فردای بهتر راهشان را ادامه می دهند. هزارطرح و نقشه در دلشان قوت می گیرد، دکتر شدن، مهندس شدن و خلبانی! و... درصورت موفقیت و راه یابی به دانشگاه دوباره دچار تردید شده، زیرا به آنچه فکر می کنند نرسیده اند. درصورت موفقیت در کنکور جان سالمی بدر بُرده، مجبورند رشته آموزشی نا مانوسی را دنبال کنند. به خاطر ازدیاد دانشجو و ورود به دانشگاه، آدمی احساس می کند که هنوز در دوران دبیرستان به سرمی برد. دیگر دانشگاه هم برایش لطف و جذابیتی نداشته و به صورت یک فعالیت عادی سپری می گردد. سرشان به نوعی گرم تلمذ است. این مسیر را ادامه داده و همیشه در ذهن دیگران، به عنوان بچه مدرسه تلقی می شوند. جوان منتظر فرصتی است که درس خواندن را رها کند. شاید زمینه ای مساعد در فردای زندگی برایش مهیا شود. لذا از این فرم زندگی یا خسته می شود و تن به کاری ناخواسته داده و یا در صورتی که موقعیت مناسبی پیش آید، ازدواج را تنها راه خلاص شدن از سر درگمی ها دانسته، آب باریک زندگی جدید را ترجیح می دهد. با شرائط بدست آمده و کمی در آمد و حفظ آبرو، به قولی وبال گردن شده، با وضعیت جدید نان خور کنار دست پدر و مادر می شود. اغلب، عاقبت خوشی نداشته همه اهل خانه را دچار کمبود درآمد می سازد. این روند دوباره مشکل ساز است، به همین خاطر آنکه رغبتی به ادامه سردرگمی ندارد، مثل دختران، خانه نشینی را انتخاب نموده و پسران به کارهای آزاد روی می آورند. تازه بعد از سپری شدن دوره جوانی و توانمندی، باید از ابتدا شروع کند و مدتی از بقیه عمر مفیدش را با کارآموزی بگذراند! آنهم اگر به کار گمارده شود یا آنکه تصمیم دیگری بگیرد. این روش تا کجا آباد پیش میرود و آنانکه در شرائط بهتری هستند خودشان را به آب و آتش زده تحصیلات را ادامه می دهند.

زمان به سرعت می گذرد، از وقتی که به خاطر دارم، دهه 20 و 30 و ... بر اساس شرائط خاصی سپری شد که برای امروزی ها غیرباور است. مسیر زندگی فرزندان در خانواده معلوم بود و کمتر پیش می آمد تا آرزوهای امروز را در سر بپرورانند. اگرپدری بنًا یاعمارتکار بود فرزند ذکورش، پیشه پدر را دنبال می کرد و شاید او بهتر و موفق تر یا برعکس ناموفق در کارش می شد. ادامه تحصیل محدود بود، برای هر کسی امکانات نبود؛ دبیرستان های موجود در شیراز کمتر از انگشتان دست بودند. مثل دبیرستان شاپور، نمازی، حاجی قوام، حیات، سلطانی، احمدی، محمدرضاشاه، فرصت و دو هنرستان نمازی و محمدرضاشاه. ناگفته نماند دانشسرای مقدماتی و کشاورزی و دانشکده پزشکی و کشاورزی و راه و ساختمان نیز وجود داشت. متاسفانه برای فرزندان همه اغشار امکانات ورود به این گونه مدارس عالی و دانشکده ها آسان نبود زیرا درآمد اکثر مردم کفاف مخارج دانشگاه را نمی داد. تنوع رشته های درسی امروز در دانشگاه وجود نداشت و معمولا باید در تهران به ادامه تحصیل می پرداختند. اگر بِنا بود کسی درس بخواند، در کنار درس باید فرصتی آزاد را به کار و پیشه ای مشغول می شد و حتا از آن راه، هزینه آنرا خودش می پرداخت. بالاترین مدرک برای بیشتر خانواده ها ششم ابتدائی بود که این خود باعث افتخار و سربلندی می شد. دربعضی مواقع، کسانی که چند دختر و پسر باسواد داشتند، به دلیل نبودن افراد باسواد در مدارس شهری و روستائی، این فرصت پیش می آمد که، اداره فرهنگ سابق از بین دانش آموزان با استعداد کلاس ششم، افرادی را به عنوان آموزگار استخدام می کرد و به روستاها ی دور و نزدیک می فرستاد. البته بودند جوانانی که به خاطر وضع ناهنجار خانوادگی، موفق به مدرسه رفتن نمی شدند، و این آرزوی رسیدن به موفقیت، برایشان امری محال بود و مجبور می شدند به سراغ کار آزاد رفته و از خیر درس خواندن بگذرند! سردی و گرمی هوا، دوری ونزدیکی محل کارومحل تحصیل مشکلی بود مربوط به خودشان و باید زندگی را با تجاربی که معمولا در اجتماع کسب می کردند در پیشرفت گام های بعدیشان به کاربَرَند. خانواده های مرفه و ضعیف، هر دو از یکدیگر تبعیت کرده و فرزندانشان را به نوعی به کارهای یدی مورد علاقه خودشان ترغیب نموده و از مهارت هایشان در زمینه نوآوری، ابتکار و خلاقیت محدودی استفاده می شد، که اکثراً امروز شاهد براین مدعا هستیم. جوانان دیروز یا سالمندان امروز در کلیه امور هنر، صنعت، تجارت و اقتصاد موفق ترظاهر می شوند. شاید یکی از عوامل این وضعیت، کارآموزی مداوم، کم توقعی، رضایت در امور محوله، حضور در جامعه و احترامی بود که جوانان آن را نسبت به تعهد خانوادگی داشته و در احترام به والدین و بزرگ ترها تجربه می کردند. این طرز تربیت نه تنها درخانواده بلکه در اجتماع نیز به خوبی احساس می شد. آدم های بداخلاق کم بودند و همان تعداد اندک را همه می شناختند. جالب اینجاست که حتا افراد به ظاهر بد، شرور و بی سواد نیز در مواقعی بسیار دلسوز و احترام گذار و مهربان بوده و مشکل فرد ناتوانی را براساس توانشان به آسانی حل نموده و بار هیچ کس را بر روی زمین نمی گذاشتند.

در مواقعی، همه آن ها با اجازه در محلی حضور پیدا کرده و سعی برآن بود که مرتبه افراد را در هر لباسی درک کنند و اگر کسی حرمت را رعایت نمی کرد، حتما مشکل روحی داشت! درنشست و برخواست ها، حرمت دیگران در نظر گرفته می شد، به صورت دوزانو می نشستند تا نه تنها جانب حرمت را بجای آورند بلکه فضای زیادی را اشغال نکنند. در اظهار نظر پا از حد خودشان خارج نکرده سلسله مراتب در خانواده بسیار مهم و دارای جایگاهی محترم به حساب می آمد. اگر کاری از دستشان می آمد، نسبت به افراد بزرگتر انجام می دادند. جای بزرگترها همیشه در بالای مجالس قرار داشت. در هر کاری پیش قدم شده و گره گشا بودند بی آنکه چشمداشتی به حق الزحمه داشته باشند. اگر کسی آدرسی از آن ها می پرسید، تا مقصد آن ها را راهنمائی کرده و بردن آن ها از عرض خیابان و کمک به فرد ناتوانِ در مسیرشان تا آنجا که مقدور بود جزئی از تربیت خانوادگی محسوب می شد و در پی آن دیگران نیز به دعاگوئی می پرداختند. سالخوردگان همه جوان ها را فرزندان خود می دانستند و حتا به آن ها در مواقعی تذکرهایی تند اما آموزنده داشتند و جوان سربه زیر به احترام پیرموسفید، راه درست را انتخاب می نمود. در همه جا سالمندان نقشِ بزرگِ محله وخانواده را پیدا کرده به آن ها توجه خاص می شد و در امور مختلف، مشاورجوانان می شدند. اکثراً به چشم گفتن عادت داشته، حتا در مسیر کوچه و خیابان به افراد بزرگسال سلام می کردند، بی آنکه اورا بشناسند. اما امروز اغلب دیده می شود افرادی به خاطر تربیت ناصحیح، کم تجربگی، بی حوصلگی، اعتیاد و قبول نداشتن حرمت خانواده و وجود سرگرمی های کاذب، با افراد مسن و کودکان چنان برخورد می کنند که گوئی با هم سن و سالان خودشان در رینگ بوکس یا تشک کشتی و ... به زد و خورد می پردازند! آن ها را بعد از ناکار کردن درهرجائی رها کرده، می گریزند! غافل از اینکه دست روزگار روزی همان بلا را به سرشان درخواهد آورد. چنانکه گفته اند: "هربد که به خود نمی پسندی / باکس مکن ای برادر من"

متاسفانه در بعضی خانواده ها، اغلب جوانان با اینکه از موقعیت های اجتماعی خوبی برخوردار بوده و دارای تحصیلات آکادمیک می باشند، با والدین خودشان هم مشکل دارند و با برادر و خواهرشان چون غریبه ها رفتار می کنند. شاید یکی از دلائل مهم اینگونه برخوردها وجود هم نشین ناباب است. زیرا با مقایسه به گذشته، جوانان متعهد قبل، با آنکه اکثرا از سواد کمی برخوردار بودند، در مجالس وعظ و مراسم دینی شرکت نموده، اصول احترام را مدنظر داشته، به آن اهمیت می دادند. متاسفانه، امروز گذشتی که باید در بین افراد جوان، کودک  و سالخورده باشد، کمتر شده است.

پیرمردها و زنان سالخورده امیدشان بعد از لطف خدا به همت و استعداد عاطفی فرزندانشان می باشد. خوشبختانه امروز اکثر مردم این سرزمین باسواد و بیشتر جوانان از تحصیلات عالی و دانشگاهی برخوردارند. ولی به خاطر شرائط خاص و مشکلاتی که در پاره ای از امور دامن گیر خانواده ها شده است و اکثر مردم در حال فعالیت های معیشتی، فرهنگی و اجتماعی هستند، سالمندان در بعضی موارد دچار کمبود محبت  شده، عاقبتشان نامعلوم است، که درواقع احتیاج به توجه و سرپرستی و حتا هم صحبتی و نوازش خاص داشته و باید زمانی صرفِ دادن مسئولیت های آسان و هم صحبتی با آنان شود. یادمان باشد که آن ها در کودکی و نوجوانی در خوشی، ناخوشی و سلامت، نقش مهمی را ایفا نموده اند و شادابی و نیروی امروز را باید مرهون زحمات ایشان دانست. والدین از راحتی خودشان صرف نظر نموده و به قول سعدی شیرین گفتار: "گر از عهد خردیت یاد آمدی / که بیچاره بودی در آغوش من"، امروز نباید دیروز را فراموش کرد. با صبر و متانت، توان آن را در خود جستجو نموده، مصمم با آن ها بیشتر و به یاد دوران کودکیِ، توجه شود. این وضعیت در بعضی ازخانواده ها، ملموس است و به کرات دیده می شود. کمتر اتفاق می افتد که چون قبل، سالخوردگان در معیت و توجه افراد جوان، در امنیت فیزیکی، روحی و روانی قرار بگیرند. اغلب از وجود آن ها به عنوان نگهداری از بچه ها استفاده می شود و کمترحضورشان درجمع خانوادگی و میهمانی ها احساس می گردد و تنها در اتاقی و یا در آپارتمانی در سکوت و تنهائی رها شده، می گویند پدر و مادرمان در اتاق خانه خودشان راحت ترند! برای مثال توجه به رژیم غذائی آنان، مهمترین بخش از سلامتیشان می باشد. آن ها معمولا از جویدن خوراک های متنوع و معمولی درعذاب هستند. خوراک های سفت و سنگین به معده آن ها سازگار نیست. باید به نوع تغذیه آن ها رسیدگی شود تا دچار سوء هاضمه نشده و سلامتیشان به خطر نیفتد. اغلب مشاهده می شود که آن ها را برای خرید ارزاق عمومی به خارج از منزل می فرستند. راه برگشت را گم کرده  در حالی که آن ها در تنهائی خودشان، حرف زدن را فراموش می کنند و خاطره ها را از یاد می برند و دچار سر درگمی شده، بارها اتفاق افتاده، بی توجه، روزها و شب ها را در کنار گذرگاه ها، در پارک ها بدون لباس مناسب و پا برهنه در سرما، گرما، سرگردان بسر برده اند و دورمانده از خانه و از دید عابرین به عنوان معتاد، فقیر، دیوانه و عاجز قلمداد شده، پول در کنارشان ریخته، حتا این بندگان خدا از ضعف و گرسنگی و زخم های موجود در بدنشان به خاطر نداشتن تعادل بدنی و زمین خوردن های مکرر، خاکمال در گوشه ای نشسته، خندان یا گریان و خوابیده در گوشه ای دیده می شوند یا بعضی از آنان ساعت ها مرده و کسی بدادشان نرسیده است. کسانی به این وضع مبتلا شده اند که حتا از مقامات بسیار سرشناس شهرمان بوده اند. بیشتر سالمندان امروز باید در ساعت های معین دارو خورده تحت مراقبت باشند. در این مدت فرزندان بعد از جویا شدن از حال آن ها و خلاصی از گفتگو با دیگران، متوجه غیبتشان شده پس از جستجو در خانه، به بیمارستان و تیمارستان سر می زنند و اثری از آن عزیزان دلبند پیدا نمی کنند، که جای بسی تاسف است. اغلب دیده شده اینگونه افراد دچار اتفاقات خطرناک دیگری نیزهستند! این بی پناهان پیاده، با سر و وضع اسفناک به خارج از شهررفته و با کامیون و اتومبیل های درحال عبور تصادف کرده که هم جانشان و گاهی آبروی خانوادگیشان را از دست داده اند، هم درد سر بزرگی برای رانندگانی که با آن ها تصادف نموده اند به وجود می آورند و یا مصدوم شده اند و دیگر امیدی به سلامتشان نخواهد بود. باید قبل از اینکه فراموشی به سراغشان بیاید آن ها را تشویق به مطالعه و سرگرمی های ساده هنری کرده و نظرخواهی در امور مسائل جزئی را در مصاحبتشان منظور نمود. تنها راهی که امروز برای خلاصی از مشکل کهنسالان بوجود آمده و به صورت یک امرطبیعی مشاهده می شود، نگهداری آن ها در آسایشگاه های سالمندان است.

باید بیشتر تعمق کرد و به این مسئله اهتمام ورزید که هیچ مکانی مناسب تر از کنار فرزندان و پرستاری از آنان در خانه نیست. آن ها را بی دلیل از کنار خود دور کردن گناهی نابخشودنی است! یادمان باشد روزی درمانده و محتاج محبت خواهند شد. از خدا طلب کنیم تا آخرین لحظه زندگی دچار مشکل سلامتی و کمبود عاطفه نشویم و بتوانیم تا نهایت زندگی در کنار نزدیکان و فرزندان مان به سر برده، لطف خدا شامل حالمان باشد. توجه کنیم، همین افراد مسن، کسانی هستند که در جوانی با عشق و امید فرزندانی که امروز دارای دلبندی عزیز هستند تربیت نموده و در حمایت محبت و عشق به زندگی به عرصه رسانیده اند. برایشان غیر قابل باور و قبول است که بقیه عمر را دور از توجه فرزندان، خانواده و گل های باغچه خانه هایشان بگذرانند. 

به یاد داستانی افتادم که روزی پسر جوانی، پدر بیمارش را در سبدی گذاشته، به جنگل می برد تا حیوانات او را خورده و خودش را از مشکل بیماری پدر دور سازد. درجنگل  او را به زیر درختی برده تا رهایش کند. پدر از او می خواهد که او را به زیر درخت دیگری که در آن نزدیکی بود ببرد! پسر دلیل این خواهش را می پرسد و پدر در جواب میگوید من نیز پدرم را زیر آن  درخت رها کرده و به خانه بازگشتم. پسر به همان درخت نزدیک شده پدر را رها ساخته و به خانه مراجعت می کند. درب زده، پسرش درب را به رویش باز می کند و از او سوال می کند که پدر کجا بودی؟! می گوید: پدرم را به جنگل برده تا از دست او راحت شویم. پسر از او سوال می کند که او را چگونه به جنگل بردی؟ در پاسخ می شنود که با سبدی که در خانه بود. از او می پرسد سبد را چه کردی؟ در پاسخ می گوید، همانجا رهایش کرده و باز گشتم.! پسر می گوید: پدر برگرد و سبد را بیاور، پدر خاطی تعجب کنان می پرسد سبد را برای چه منظور به خانه بیاورم؟! پسر در جوابش می گوید: روزی من تورا باید با همان سبد به جنگل برده رهایت سازم... گفته اند: هر که آن کند که نباید / آن بیند که نشاید

سالمندان برکت زندگی، آبرو و شناسنامه خانواده هستند. به یاد گذشته خودتان، که مورد محبت بودید، سالخوردگان امروز را دریابید ومحبت کنید. محمدعلی پرواز - نقاش پرتره های پیشکسوتان و چهره های ماندگار شیراز

کلید گنج سعادت نصیحت سعدی ست / اگر قبول کنی گوی بُردی از میدان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این مورد را ارزیابی کنید
(198 رای‌ها)

نظرات بازدیدکنندگان:

(*) :موارد الزامی

اين وب گاه در ستاد ساماندهی پایگاه های اينترنتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ثبت گردیده است.

صفحه اصلی   |   زندگینامه هنری   |   پرتره های چهره های ماندگار   |   گالری نقاشی   |   گالری خوش نویسی   |   مقالات    |    یادداشت ها   |   تماس با ما

| All Rights Reserved. All contents available on this website are copyrighted by ONLINE PARVAZ ART GALLERY© 2006-2017 |

كليه حقوق مادی و معنوی اين وب گاه محفوظ و هرگونه انتشار يا استفاده از تصاویر و مطالب آن، تنها با ذکر منبع، آزاد است. © 1396-1385

| براي استفاده هرچه بهتر از سايت، پيشنهاد ما به شما، استفاده از مرورگرهای Google Chrome و firefoxMozilla Firefox  است. |